نیکو گذشت
نیمه شب در فکر او بودم که صبح وارد شود
صبح با رویای او خوابیده بودم او گذشت
من در اندیشه دیدارش ببستم چشم خوابآلوده را
او ز مهرش از من خوابیده رویا کو گذشت
من ز من حرصم گرفت با دست خود بر سر زدم
لیک این بر سر زدن نفعی چه حاصل دردِ بیدارو گذشت
از میان اینهمه ناباوریهای وجود مشکلات بین راه
این مسیر از اولش از کوره راه کوچکی چون مو گذشت
هر چه اُوراد ودعا خواندیم که شاید اثری باشد بر او
او به ترفندی به سِحر و رمل و استرلاب و هر جادو گذشت
یک زمانی هرکسی دنباله روی نیکبختی میدوید
این چه وقت خفتن است آن نکهت شببو گذشت
هر کسی طبعی برای خود گزیده تا از آن لذت برد
طبع او هرگز نشد روشن دلم از طبع آن مینو گذشت
دار دنیا را برایِ بافتنِ افسانه برپا کردهاند
ما ببافیم قالی زربفت که افسانه آن، پرگو گذشت
ما گذر کردیم ز هرچه تا سخن از دوست خوشتر آیدت
در شب بیتوته آن بگذشته گویا آن، تو را نیکو گذشت
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۲/۲۱