نیشگون
نیشگون تو شراری بر بصر آرد کنون
درد شیرینش میان جان نشیند با سکون
لب گزم سوزش پذیرم جمله ای گوید زبان
هر کسی با تو نشیند از درون گردد برون
جان بباید داد در راهی که تو دل میبری
آنچه با خود آوری با صدهزار رمز و فسون
آفرین بر من که فریادی ز درد از بین لب هایم نشد
رسم عاشق گر رعایت هر کسی دردش فزون
من نمیدانم که آن نیشتر به تن بهر چه بود
مهر باشد کینه توزی انتقامی یا جنون
اندرین افکار با خود میشدم هردم صبور
تا که خواجه کرد بیداد و نشستم دل به خون
این چه دنیائیست کان هردم ندانی پیش رو
هر چه از قلبت مهیا میکنی ناگه بگیرندت به جون
عاقبت هر چه رسد از دوست خود نیکو بُود
گرچه سوزش تا ابد ماند ولی شیرینش باشد کنون
اندر این بیتوته شب من مانده در کار خدا
نیش انگشت تو ماند یادگار یا درد آن مارا درون
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۲/۱۶