نگهی ریز
چشم تیزش نگهی ریز به ما کرد و گذشت
آنچه برد تکهای از دل که من آن کم دارم
حفرهای خالی میان دل اگر باز شود
نشود پر مگر آن دزد رباینده به راهش آرم
سالیانی که مرا درس وفا داده معلم به قلم
چه حکایتها نوشتم که ندانسته کشد افسارم
او ندانسته نشسته به میان نینی چشمم که خود
نطلبیده مراد است، همان آبی که من تشنه آن آزارم
تو چه دانی که خبر، از دلِ من هیچ نداری به سرت
حاصل بذر من آن میوه شیرینی است که خود میکارم
صبر خوب است عزیز جان اگر اهل تحمل باشی
گر بمانی به نگاهی برسی آنچه که من انگارم
عاشق است هرکه به لب زمزمه دارد مگرش کر باشد
نشنود حرف دلم آنچه تراود ز درون پندارم
گفته بودم به رهش آرم اگر یافته سارقِ نگاه
تو چه دانی میشناسم از همان برقِ نگاهِ ماندهِ افکارم
از شب بیتوته گفتی که دلم خون کردی
لحظه ای آمد درون، چشم سیاهی و پرید از تارم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
04.10.2024