نگاه آخر
اگر باشم ترا جانم، به غیر از آن نمیدانم
بمان با من که بعداً هم بنامت نغمه می خوانم
خدا را شکر میدارم که تو در راه من بودی
وگرنه با نبود تو نباشد سر به سامانم
نهال عشق را پرورده ایم قدرش همی دانیم
تو محصولش نِگر دوران پیری یار و یارانم
مرا بس زین همه ثروت خداوندم نصیبی داد
که تا هنگامهِ رفتن برایت جان بیفشانم
اگر روزی سر کوئی مرا در چشم نادیدی
بدان شک کن که من بی تو از آن سو سروِ خندانم
زمانی آمد و دوران به نیکی طی شد و ماهم گذر کردیم
تو گوئی لحظه ای چشمی بهم بر میزند خورشید تابانم
به عکسم بنگرم چشمم به دورانِ جوانی می چکد اشکی
سرشک دیده ام بر گیر میفشانش به دامانم
من آخر می روم اما بجا مانَد نشان من در این قصه
بیا رحمی بکن، کمتر عذابم ده درین آشفته میدانم
اگر روزی جفا کردم وفا کن تا که میخواهی
دم آخر به تو گویم که از کرده پشیمانم
چه ها شد روز و شب بی من برای تو اگر باشد
زمانی دور از اینجا میان باد و طوفانم
امید جان عزیز نازنین لختی تامل کن
نِگر در صحنهِ محشر خدا بخشد گناهت را به ایمانم
ز بخشایش که از عادات ربِ یا رحیم باشد
مشو غافل اگر روزی من تنها اسیر بند و زندانم
بیا آرام بِنشین و بگیر دست مرا در دست
اجازت ده دم آخر نگاهت را بَرَم با خود به پایانم
*
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۶/۲۳