نکوهش
یاران همه گویند چرا بیدار میمانی به شب
گو نمیدانند که شب هرگز نمیافتد ز تب
هرچه میخواهی بگو من آنچه میدانم کنم
حرف را گرچه ز حلقوم آورم اما برونش از دو لب
ایکه تنها ماندهای یاران پراکنده شده گشتی خموش
دُور نو آید مزین کن تو بزمی تا نیفتی از تعب
من نمیدانم که از اول چرا با ما نبودی هممرام
ما که آنچه بایدت انجام دادیم بیش از اینها از ادب
هرچه باشد پیش از این بوده به مخلوق خدا
دست بردار از نکوهش خردهگیریها ز رب
در رگ و ریشه چه مییابی چه معنا جستجو
آنکه بیریشه بُود چه پرسش از اصل و نسب
ما که هرچه تاکنون در بزم خوبان دیدهایم
جز صفا حاصل نمیباشد چرا گوید به آن لهو و لعب
میبری مال فقیران را بهنام خمس که گر بیچاره داشت
با صفای دل بدادت، سفرهاش خالی بود یاللعجب
من به کار خلق مانده در شب بیتوتههای هر شبم
از چه مستی را به هوشیاری نکوهش بیسبب
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱/۲۶