نور
چشمه های افکار من آنجا از جوشش افتاد که دیگر امیدی برای آینده نبود
و همیشه بدان می اندیشیدم که از کجا شروع میشود
جوان وطن با دست خالی به مقابله زور قد علم کرده با در دست داشتن جان خود شیشه عمرش را به سنگ جور میکوبد
عزیز دلبندم کنون که من سالخورده دیگر توان همیاری مبارزه جانکاه تو را علیه جور ندارم برایت دعای خیر میکنم
بر زخمهای تنت که از ستم دوزخیان مجروح شده بوسه میزنم و آرمانهای آزادیت را می ستایم
حمایتت میکنم و با دیده نگران
به کوچه و خیابان نظاره گرم
این شراب کهنه سالهاست سکر خود را در دل پنهان داشته و امروز تو را نوش میدارد
رگهایت را جوشان میکند تا از درون بشکفی و شکوفه های آزادی را در دل شهر بنشانی
با هر گلوله ای که قلب تو را نشانه میرود هزاران عزیز دیگر بر خاسته سیل جان های بی دفاع بنیان ظالم را در هم میکوبد
آنان دیگر سر در گم و حیرانند و دیگر ترفندهایشان از کارائی افتاده است
بزن بکوب بگیر ببند زمانه را ببند بکش
کنون شقایق تو را میان کوچه های شهر دخترکان بی گناه به جای گیس های بریده بر سر میگذارند
دخترکانی که بجای حجاب شکوفه بر سر دارند
دختران شهر من اینبار طلایه دار سپاه جان بر کف آزادیند
گلوله بی اثر است تا انتها دیگر راهی نیست
و مَن چشمانم را سپر جان عزیز تو میدارم تا از گزند کین در امان باشد
کنون که دست بانوی عفیف تاریخ پرچم کاوه را بلند کرده
به پاس نجابت والایش جناه جبهه وی را محکم بدار تا از گزند حرامیان کور دل در امان باشد
حرامیان که همواره از بدو ورودشان به این سرزمین مقام وی را به انتها برده بجز بهره کشی ، همخوابگی و گناه به وی نداده اند
و همواره مقامش را به دخمه های سیاه خیانت و جنایت کشیده اند
سپیده در راه ست و از میان ابرهای سیاه این بار سواری بر در دروازه شهر نمایان میشود که از جنس نور است و شاید نامش نیز نور باشد
و من تمام زنان وطنم را نور می نامم و قدم نور را بر سرزمینم مبارک میدارم
نور بر ما بتاب
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۶/۳۱