نور فانوس
نور فانوس شبم در لحظه های آخرین سوسو زنان
سعی در روشن نگهداری راه دارم همی تا پای جان
گر چه نورم اندک است و جان من وابسته است
لیک نیت را ببین تابانی و پرتوگریِ بر جهان
باعزیزی از زمان های قدیم امروز دعوا کرده ایم
او خیال خود بود من یاد او را هم گرامی آنچنان
این به گردش آمده کون و مکان را سرعتی دیوانه وار
آمدن بودن پریدن لحظه ای مقیاسِ آن است بر زمان
من از این دنیا نیارم توشه ای جمع و نمی خواهم از آن
آن مرا بس نورِ لرزانِ همان فانوس در راه شبان
مال دنیا و مقام و جاه و ثروت بر تو ارزانی که من
آنچه با خود می برم رنگ است و یاد اَست و جز آن
آنچه در دنیا بماند، ماند و همراه نیست
آنچه تا آخر بماند با تو آید آنطرف را شادمان
یاد ایام جوانی دوره خامی زمان بی خیالی
تلخی وقتِ گذشته شهد یادآور مرا آرام جان
در نظر دارم که امشب بر سر بیتوتهِ دیوانه وارم
طالب آرامشی باشم برای یادگاران گرامی همچنان
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۳/۲۷