نه این نه آن
به دیده ام نظر مکن که شرم آن نمیتوان
بهای دیدۀ ترت کشم به عهد دل به جان
نگفته ام به عاشقی ترانه و شعر و غزل
همی ندارمش دگر ادامه ای به رسم آن
اگر گذر کرده ام تمام عمر ز دام کس
تعهدم نمیرود برون ز درس و امتحان
دلی که میتپد به عشق خرج یکبار زندگیست
فروخته شد اگر به کس دگر نباشدش خزان
ارزش هر فروش خوب بهای آمده به دست
گرچه فروش رفته است بداردت وگر گران
نشین بجای خود ببین حاصل شود برای تو
ترانه های نو به نو فسانه های بی امان
من آنقدر درون خود به واقعیت بنگرم
که جا نباشدم بسی نگاه دورتر از زمان
اگر به دیده بنگری وگر شنیده ای ز کس
که من بدارمت ز دل و یا بنازمت بدان
به بزم بیتوته شبی به زمزمه گویم تو را
که راه من به دام دل فقط تویی نه این نه آن
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۶/۱۱