نمی مانمت عشق من
اگر پیری است و هزار دردسر
جهان بگذرد ناگهان سر به سر
عزیزی که بودش همیشه غم وقت کم
چنان تا ته خط برفت ناگهان بیخبر
همه رنج بودن توانش کشیده به درد
خموش و به آرامش آمد توانش بِدَر
نکرد شکوه و درد خود را چه آرام برد
تو گویی که لبخند او مانده هردم اثر
نشست و به پا خاست و درد خود دم نزد
به نرمی تحمل نموده غمش راه را بُرده در
گهی سر برآورد و دم را غنیمت شمرد
نگاهی ز مهرش بر این مانده در گِل نظر
چنان رفت راهش که گویی نه آبی ز آبی تکانی خُورَد
نه گویا کسی رفتنش باخبر شد به وقت سحر
شنیدم ز یارش خبر، وقت رفتن که گفت
زمان آمدم سَر، نمی مانمت عشق من من دگر
عزیزی که یاری به بیتوته شب بود و رفت
دگر قاب عکسش به دیوار دل مانده زین رهگذر
یادداشت شاعر
غمنامه ای در سوگ یار غار، دوست شفیق بهمن گنجی فرد، مهربانی که رَنجِش در کلامش نبود و همچنان که آرام آمد آرام نیز رفت.روحش شاد و یادش تا ابد گرامی.
نه آبی ز آبی تکانی خورد، کنایه از مثال آب از آب تکان نخورد، منظور آنچنان این نسیم وزید که آرامش سطح آب متزلزل نشد.
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
02.05.2025