نفع و زیان
آن شب که تو بودی و همه گرم تماشای وجودت
من کنج پناهی شده مبهوت به آرام ورودت
تو با همه رعنایی و عاشق کشی و تیر وصالت
من بی پر و بالُ شده مسحور به اطوار وجودت
ای قطعه سنگی تراشیده بی خون و رگ و پی
بنگر که چه حالند همه زائر دیوانه در حال عبودت
گیریم گرفتی لب پیمانه و تا صبح نشستی بَرِ آتش
هرگز شده ای فکر به فردای خماری و زبونی و نبودت
گر آدم و عالم بکنند فخر به هم مستی با تو
من نیک بدانم که به آخر ببرم ره ز خرابات صعودت
باز آی به راه دل و بگذار زمان در گذر خود
کاری نکنی بر سر بازار بخوانند سرودت
ما گرچه ندانیم ره رخنه به دل سنگِ میانت
آگه شده ایم راز از آن خیمه به بنیان عمودت
من شعله عشقم نشود سرد به هر باد و یخ و برف
تو دست بکش از سر لجبازی و آماده به خاموشی و دودت
هر شب که من سخت نظر بیش به بیتوته نشینم
در کار خدا مانده چرا نفع و زیان گشته به سودت
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۳/۲۲