نطق غرا
گرچه تو ناراحتی یادت مرا شاد کند
شاد باشد هرکسی بعدم ز من یاد کند
خنده از لب مگذار وقتی که بر خاکم رسی
آتشی این خفته دارد در درون یادش دل آباد کند
این سکوتم را که بینی ظاهر بیرونی است
اصل بطنم را شنو در این سرا نام تو فریاد کند
قدمی کوزه آبی شستن سنگ مزاری لحظهای
حاصل عمری رفاقت سردی خاک چه بیداد کند
آنکه مانَد در جهان در قصه و افسانهها بنوشتهاند
ورنه آدم دم به دم مسافر است هرچه که بنیاد کند
این که ما غصه خوریم یا بی اثر باشیم ز هجرت
هیچ تاثیری ندارد آنکه رفت همسفرِ باد کند
من به تو گویم چه کن، قدری تامل تا توانی آرَمی
فکر خود معطوف بر یادم بدار آیم به تو آنگه که آزاد کند
فصل و سال و ماه را هیچم ندانی بیش از این
فصل معنایی ندارد هرچه هست چشمی به مازاد کند
آخر قصه که ختمش در شب بیتوته هر دم میرسد
نطق غرائی برایم مِی فروش و ساغیِ میخانه ایراد کند
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۱/۲۷