نای جرس
من اگر بوی نسیم تو نفس میدانم
همچو مرغی که نشسته به قفس میدانم
آشیانه داده طوفان حوادث به فنای روزگار
در میان معرکه مانده، کلاه خود به پس میدانم
ای که آنچه بر تو ارزانی بود موهبت است
بی سبب نیست که دنیا را هوس میدانم
من نمی خواهم بگویم نقش تو در زندگی بی اثر است
آنقدر هست که تا آخر و وابسته به کس میدانم
از حلاوت ثمری خوش نرسیده به مزاق
آنچنان است دهان جمع شده مزِهِ گس میدانم
من چه کردم که درین عمر بجز خار نباشد ثمرم
آنقدر هست که جای نسترن ساقه خس میدانم
آخرین پیک نجات ره میخانه تو بودی و همی
کاروان رفته و من بوی تو از نای جرس میدانم
ای که هر دم برسد میوه نوبر ز بر سیم تنت
آفرین بر دل بی کینه که فریاد بِرَس میدانم
از شب اول که بیتوته نمودی با ورودت مشتعل
من بجا آموختم آن را، که بیهوده عبث میدانم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۲/۷