نان و حلوا
هیچ دانی که چرا پیر و زمین گیر شدی
نگهی بود به راهت که چرا مانده و دلگیر شدی
صنمی بود که از آن ور آن ابر سیاه نگران
گوشه چشم تری داشت که دل سیر شدی
عجب است اینکه ندانی که چه دستی نگذارد
که بکاری و بیابی و درو کرده و تخمیر شدی
این چه قانون و کجا رنگی به انصاف برد
که به زور ستم شحنه به محبس بنشینی و تحقیر شدی
تو که صاحب خانه ای جُل و پلاست به ره است
این چراغ خانه کیست چرا اسیر دست غم تقدیر شدی
عجبا این چه نوشته سرگذشتی بُوَد از بهر عزیز
که نه خواهی، نه توانی که به تسیلم به تقریر شدی
پیش چشمت بفروشند و به تاراج برند و شکنند
آنچه در تربت جان، خونِ دلِ بسته به زنجیر شدی
نتوان ساکت و آرام نشست هیچ نگفت یا خفه شد
لااقل خطی نگارش که اثر بر سر بازار به شمشیر شدی
من که گویم به کنار گود نشسته ماجرا پیش کشم
ورنه آنکس که بخواهد قدمی پیش گذارد، گرچه جَوگیر شدی
صنما در شب بیتوته ما نانی و حلوا نکنند خیر تو را
آنچه اینجا بِبَری جز غم و اندوه که دلگیر شدی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۹/۱۰