ناجی
هیچ اسبی بیجهت مرکب نشد
آنکه راکب بوده فرمان برده است
نان شب مانده به سفره سهم ماست
اصل آن را حاکمی بین نمازت خورده است
هی بزن بر طبل بیعاری بگو آید بهار
آنچه میآید فقط فریاد مادرمرده است
این چه دنیاییست که یک سویش هزاران بیپناه
سوی دیگر شهروندانی که ثروت تا گلو فشرده است
آنکه دارد، خنده بر لب میخرامد در چمن
طفلکی آنی که از بیاعتباری دائما افسرده است
هرکه احساس وظیفه کرده در مقابلِ ملت همی
عاشق است بر میهن و بر مام سر سپرده است
کولبر بین زمین و آسمان دائم به دلشوره شده
این امانت بوده که بارش به روی گُرده است
ای کسانی که به راحت رفته بر بستر به رویا میروید
هیچ دانی کودکِ کاری چرا خرجش به دخل شمرده است
از دلم مپرس که در بیتوته شب دیگر نباشد اعتماد
شایدم پیدا شود ناجی که گوید آدمی نمرده است
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۳/۱۱