نا دانم آخر
کُلاهی بس گشادم کرده بر سر
جوانیم سرابی ناتمامم کرده آخر
به آنچه ما بدان محتاج بودیم
به نرخ روزِ بازارت گرانم کرده آخر
اگر از من بپرسد مشکلی نیست
همان کافیست که ارزان کرده آخر
اگر اهل محل حالِ مرا پرسند بگویید
دلش بگرفته بود سویِ پرستار رفته آخر
به کنجی میروم تنها نشینم کس نداند
خدایا در گذر، کارم به محشر بُرده آخر
بدین افسانه ها تا دوستان آگاه گردند
به بوم زندگی نقشی کشیم از پرده آخر
ترانه با ترانه خوانده و ممزوج گشته
گِلِ مارا به هم کرده سرش بر دار آخر
عجب نیکو کلامی گفتی و دادی نجاتم
میان مردم هر کوچه و بازار کنون رسوام آخر
زمانه برده ام گویا به پایانِ جوانی
جوانی را ببین عمرم به پیری رفته آخر
نگر گمگشتگانی را که در راهِ خرابات
بجای کعبه ات ره سوی مَکّه کرده آخر
اگر حاجی شود هر که زیارت کرده خانه
من آن حج را گذشتم سنگ بر شیطانم آخر
کلامی گویم و ختم کلام ای جان دلبند
درین بیتوته ها گوید بگو نا، دانم آخر
بر سر عهد نباشی و نخواهی دگرین روز بیار
جام خالی بنگر باده رنگینِ جهان سوز بیار
ار مدد کرد خدا دست تو بر دامن دوست
سهم ما را بگذار همره خود درد جگر سوز بیار
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۹/۸