میان بُر
اگر به من گفتی بیا چه حاجتی به اختفا
چه میشود اگر فقط اشاره ای
گفتی بیا من آمدم چرا نگفته ای چرا
چه میشود بار دگر نشانه ای دهی به ما
به ما
چه میشود ثانیه ای نشانه ای دهی به ما
چه میشود برای دل نشانه ای دهی به ما
تا در زمین کسل شدی به آسمان نظاره کن
شاید بر آرد آسمان دستی ز دامن خدا
شاید شود نصیب تو ستاره ای از آن سما
جدا از این دوران عمر شود مگر دوری دگر
چگونه میتوان به نقب، رسید به دوران بقا
سعادتت اگر رسد نشسته بر سرت هما
روزی که تو رفتی نبود این همه بی عدالتی
کنون که آمدی بیا به عدل بگستران بما
نما
یکی به بیراهه زند که ره میان بُر است به دل
یکی نشسته منتظر که آیدم نیامده یار شما
خلاصه ای عزیز دل چه بلبشوست درین سرا
ترا چه شد که ناگهان کشیده نازِ خود زِما
به یاد تو ترانه ها ترنم است به هر لبی
دلم مچاله میشود چو بشنوم ازآن نوا
هما
ز شاعران بیش و کم که خوانده اند نوای عشق
همه رها، ببین سرودهِ مرا بسوی عشق رهنما
به بزم بیتوته شبم همه به جای خالیت
به طعنه بنگرند ولی فقط توئی که رهنما
کجا خبر ز حال ما
فقط تویی رهنما
بیا و لحظهای رونما
نگاه خنده میکنند بیا به ما نظر نما
راهنما
بین ما
رونما
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۴/۳۱