مِی نوش
بیا بگذر گناهم را، مکن یادم فراموشت
جهان گرچه بزرگ باشد ولی کوشد به خاموشت
نمی دانی چه آید پیش نمی خواهی پریشانی
چه می دانی شود آخر هر آنچه گفته در گوشت
جمال حسن هم روزی به زیر چین صورت میشود مخفی
چه خواهی کرد در آن صورت، که پوشانی به تن پوشت
عجب پر سرعت است این چرخ دوّار زمان هردم
تو گویی روز قبل است که به مکتب میکشند گوشت
خطیب شهر پیوسته سخن از حق بگوید بهر آرامت
ولی در اصل میخواهد رباید خنده و دارد سیه پوشت
زمانی میرسد بر تو که خم گردد کمر آری
نباشد پهنه سینه نه گردن گُرده بازو بَر و دوشت
چنان سر کن که دوران جوانی شد چو طی آخر
همی یادی بماند از تلاش و کارِ طاقت زای سخت کوشت
اگر از من بپرسی می دهم نمره به تو اول
علاوه بر هنرهایت به ترتیب و تمیزی و بر آن هوشت
اگر در یک شب بیتوته راهت آمد و ما را در آن دیدی
چنان آرام خوان اوراد که کس آگه نشد از بوی مِی نوشَت
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۶/۱۹