مَنِ مانده
من از رنگ شقایق های تو الهام میگیرم
بسی بوی ترا از نوشکفته غنچه ای در جام میگیرم
من از لمس نوازشهای هر انگشت پر مهرت
همه موی ترا بر روی گونه پشت آن فرجام می گیرم
غبار گرد پایت را به یاد سرمه چشمم
به دیده میکشم وآنگاه به خود آرام می گیرم
اگر سوزش بدل داری رها کن بند عقلت را
که تا پایان بری کارم، به خود انجام میگیرم
همه نام آشنایان جهان وام از تو دارند در نهاد خود
منِ مانده ولی از بخت بد با نام تو پیغام میگیرم
به راه دین مرو جانا که هرچه مدعی گوید
نهایت باخت باشد هر چه ازخاخام میگیرم
چنان در کوچه مستِ بوی گل از خانه ات آیم برون از در
که من سر در گریبان و تو بی پوشش رهِ ناکام میگیرم
بیا لختی به آرامش به ما بنگر که این بیگانه با مهرت
چگونه می رهد از بند که آزادی خود از دام میگیرم
به شب بیتوته ای دیگر اگر آیی به تنهایی
به تو گویم چرا از بخت بد من وام میگیرم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
17.11.2025