مَنِ آتش
چه زیبا بود نشستن بر سر عهدی که آرد بینهایتها
چه نیکوتر سرابی را که پرورده به رویایی، عنایتها
مگو از نامرادی با منِ آتش که خاموشم کند در دم
نمیخواهم خبر آرد رفیقی از توان غم به دست بیکفایتها
تو گویی جمع عالم در پیاَند برهم زنند آرامش ما را
نمیخواهم به باور آورم آن دم ز فکر بیصفایتها
از این رو میکشم راهم روم در گوشه عزلت
که بیگانه نداند تا چه اندازه شکستم از امید بیحمایتها
چو خاموشم نداند هیچ کس از اندرون دل
که فریادم ندارد حاصلی جز از سکوت بیشکایتها
چه هشیاری چه بیداری ندارد مایه در کارت
اگر روزی در افتی در دل دامی که میگوید روایتها
ز بیماری نیابی دست بهبودی اگر دارو به بتخانه
که درد تو نباشد آشنا حتی میان جمله و رمز و کنایتها
اگر روزی چو من افتی به گودال عمیق باور امنی
نمیگردی رها تا پند گیری از شکست بیدرایتها
یکی از آن هزاران شب، که بیتوته به پا گردد
هُشا باور ز هر مخلص هزاران جان فدایتها
یادداشت شاعر
کنایت = اشاره غیر مستقیم به چیزیدرایت = عقل،دانش،معرفت
هُشا = هشدار،هوشیار باش
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
17.10.2025