کریم سرپولکی
سروده‌ها
موی اَبرو
ابروانم آخرین نقشِ جوانیِ من است
کو سیاهیش همیشه از قدیم پا در ره است
اولین تارِ سفیدی که میانش رسته است
همچنان بالای چشمِ بی قرار بنشسته است
این نشان از زندگیِ سر بسر افسانه است
تو میندیش که پیری آخر هر زنده است
گرچه هر کس راه خود را میرود شاید بفکر
زندگی آنجا به آخر میرسد کو صاحبش دل مرده است
عشق اگر در زندگی نقشی به تو ایفا نکرد
مرده ای اما نمی دانی گُلت پژمرده است
این مهم نیست چه طولانی شود این زندگی
آنقدر باشد که در پایانِ کار دل
برده است
فلسفه ناید بکار از بهر چون ساده منی
این بکار من نِگر با معرفت بُر خورده است
گرچه از خود نیک گفتن رسمِ نادانان بود
تو به من خرده مگیر گرچه مَنیت برده است
بین کجا بودیم کجا آمد سخن از ابتدا
موی اَبرویم ببین مارا کجاها برده است
خود فراموشم بشد آنچه به آغازش شدم
در شب بیتوته هم اَبرویِ یار دل برده است
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۹/۱۳