مهر جان
یک جمله مییابم گهی، آن را به شعر آرم بیان
آن را که جمله بیشمار، یا رب چهها اندر میان
ما از بنای شاعری ادای آن کرده به خط
آنکس که طبعش پشت هم، گوید چنان آب روان
ما را چه با فکر و شعار، کجا بنای شاعری
شرمنده از سرودهها نزد غریبان و کسان
یاد آیدم عهد شباب گاهی دو خط خوانده ز کس
طبعم بلرزید و تپید قلبم برای شاعران
از کودکی نزد پدر بشنیده آواز و غزل
در پیریام این معجزه هنوز به دنبالش روان
پرسیدم از برادری ای نازنین، گویَم نظر
گفتا خموشی بهتر است رو، دور باش از دیگران
پرسم ز خود در انتها، این همه سعی و کوششم
چه حاصلی ز رنج خود چرا چنین به بیکران
کنون نشسته منتظر میان بیتوته شبی
در آیدم ز در کسی قضاوتش ز مهرِ جان
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
17.11.2025