منِ من
گرچه پنهان است زِ ما اما ورایِ ابرِ ما آن ماه نیست
باد تندی میوزد ابری رود ابر دگر در راه نیست
چون سکندر آید و مخروبه گرداند که نابودت کند
رفته او اما ولی نفرت از او بیراه نیست
میهنم ای ماندگارِ عصرِ دورانِ صلابتِ ثبات
دیگر آن جاه و جلال و شوکتِ درگاه نیست
مانده یاد آن همه در ذهن تاریخ جهان ما را به جا
کاروان رفته نشانی از به جا ماندهِ آن خرگاه نیست
آنچه در وهم و به پندارم نشسته سالها بیگانه است
آن بدان که یوسفی از جور خود اندر میانِ چاه نیست
ترسم آید عاقبت دوران ما سَر، هیچکس آگه نشد
چه کشیدیم و چهها شد طاقتِ جانکاه نیست
میکُشد ما را مَنِ من از درون، قبل از هجوم دیگران
حاصل تفرقه را تنها تو بنیادی که کس همراه نیست
نیمه راهت تو را گفتم نِگر پشتِ سرت گاهی بِسَنج
آنچه با خود آوری در راه آینده مگر دلخواه نیست
خنده آرند دیگران شبهای بیتوته به ما گاهی به حق
آنچه باید بوده اما در مسیر مستقیم، گمراه نیست
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
11.06.2026