منعطف
خواب دیدم مادرم مرا بوسید
گرچه سالیانی زیر خاک پوسید
این چنین گلی نباید به دست گرفت
بلکه پای بوتهاش نشسته آن بویید
چه شده است که آمده مرا دوباره به خواب
گوئیا دارد احساس بد، آن به اشک چشم شوئید
نمیشود که به وقتِ بدِ حال من بر آشفتَد
به هر شکل نگرانی خود به دیگران گویید
به آرامشت نوید میدهم که زین پس چنان روم آرام
که نه همسایه سایهام بیند و نه اخبار ز من جوئید
شایدم خبر آورده بهر من یا یکی دیگر از مسافران
که به هر حال اجابت است که نهایتش پوئید
حالیا درین نشسته به دل خاطرات تلخ و شیرینش
یکی از آن میانه گلی که چو اشک ز چشم من رویید
تمام مردمان که به نوعی اسیر تفکر و مشغولی
چه میشود که بدان نقطه منعطف که همسوئید
شمیم معطر مهر مادر درین بیتوته شب چنان مواج
که نشئه کرده عالمی،گرچه هرکدام قرنها ز هم دورید
یادداشت شاعر
پوئیدن = رفتن شتابانراه بی حاصل مپوی و یار بی پروا مگیر
تخم در خارا میافشان خشت بر دریا مزن
قاآنی قصیده ۲۴۸ از قصائد.
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
23.08.2026