من از انتهای جنوب شهرم و کتمان نمیکنم
مشهور به درویش پریشم و پنهان نمیکنم
آنجا که خدا دست مرا همیشه بسته از عبادتش
پیرانِ دِیرِِ گناه کرده را به کفر تاوان نمیکنم
عزیز دل درا تو هم به بزم بی ریای ما
درین مکان من خواسته ترا اسیرم و حرمان نمیکنم
آنجا که ما اهل دلیم بیا کنارمان بمان
اگر زدل جدا شدی ترا ضمان نمیکنم
اگر شبی بدون تو گذر کنم کنارجو
بیاد آن شب و همان، صفا فغان نمیکنم
تو رفته ای و برده ای تمام خاطرات من
منم نشسته در پی ات اشک روان نمیکنم
روزی که من نوازش طره مشک فام تو
دهم به دل زمزمه بهار را دگر خزان نمیکنم
تو امدی و بگذری بر این قصیده و غزل
ولی بگو مگر شود ز دست تو شکوه برآن نمیکنم
تواز زمان گذشته ای نهان مکن فراق دل
جائی که من ز دست خود رحم بجان نمیکنم
دریچه ای گشا بدان باغ مصفای بهشت
مرا درون مبر که من وفا عیان نمیکنم
پیاده شو زمرکبت هر انچه در رهت بُود
ببین که من چه اشکها ز دل روان نمیکنم
نگاه تو اگر دمی مرا همی نظر کند
بجا بود مقام دوست که دست از ان نمیکنم
به مناسبت چهلمین یاد روز خاموشی پسر عموی عزیزم علی عمو ایرج.
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۵/۱۱