مغروق
ماه را گفتم کنارم باش تا روشن شوم
گفت باشم لیک باید چشم دل روشن کنی
گفتمش افسانه بس ما را چرا پس میزنی
گفت میمیرم سحر آید، چه بر من میکنی
گفتمش هرگز نمیخواهم نباشی در شبان
گفت بربند چشم خود در پشت ابری که سترون میکنی
گفتمش آیا به دِی، دیدی هزاران معترض
گفت آرام دلم پیش از سحر سیمینه بر تن میکنی
گفتمش دیدی که یارم بهر آزادی ندا سر میدهد
گفت باشد، زیر مهتابم بمان گر پرتو افکن میکنی
گفتمش خواهم برآرم نعره بر خاک به خون غلطیدگان
گفت میدانی که اجرش به تعنی صوت الکن میکنی
گفتمش هر آنچه گویم از دل است باور بدار حرف دلم
گفت بیراهه روی، برداشتِ گفتارم چه بر ظن میکنی
گفتمش بخشایشت جویم رها سازم ز افکار پلید
گفت لختی استواری کن که پایداری چو آهن میکنی
گفتمش در بزم بیتوته امشب ماهتابت را بتاب
گفت مغروق منی بنگر به اطرافت، چه گفتن میکنی
یادداشت شاعر
سترون = بی بار، بی بر، عقیم، نازاتعنی = رنجاندن با سخن و کنایه،زخم زبان زدن
الکن = کند زبان،لکنت زبان
اجر = پاداش،مزد
ظن = گمان،حدس،پندار و احتمال قوی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۵/۳/۲۸