مغبون
آمده در خانه ام اما برون هرگز مباد
جای خوش بنشسته و ترکم کنون هرگز مباد
گرچه جایم می شود تنگ و نفس سخت و دلم خون می کند
لیک میهمانی چنین نرم و به بر گرم ز دل هرگز مباد
آنکه عمری مدعی باشد مرا بر غُبن عشق
خود نمیداند چرا، ترکش مرا هرگز مباد
ای عزیزانی که هر دم جامه کهنه به دور می افکنید
رخت نو هرگز ندارد بوی یوسف چاه نو هرگز مباد
آمده در خانه ات میهمان اگر جا خوش کند
یاد یار مهربانانِ کهن بیرون ز دل هرگز مباد
هر چه گویم از سرشت نیک آن کهنه شراب بی نظیر
هیچ آدم بی قرار از سکر آن نوش آفرین هرگز مباد
رفته عمر و میشود طی، ما هنوز اندر خم آغاز کاریم
گفته بودندم نشاید، فکر ماندن تا ابد هرگز مباد
ای که هر چه می کنی سِیرَت سریع است و روان
تا نکویی باشدت نخوت برای دیگران هرگز مباد
ما که این آینه دل در شب بیتوته صیقل میدهیم
یارب آن سنگِ پَران بر شیشه عمر گران هرگز مباد
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۴/۳۱