معراج
ای عزیزان ای رفیق ای هموطن
لحظه ای مکثی بکن گوشت بمن
چشم خود را بر مگیرَش از مسیر راهِ راست
نکته ای گردد فراموش گر نگوئیَش بمن
ما در این دنیا برای وصل کردن آمدیم
خود ندانستیم که خفته در مسیرِ اهرمن
گر تو مارا دور میداری ز زیبا لعبتان
چاره مارا چه دانی گر نباشی مثل من
جامِ جمشیدی که در وقت خودش افسانه بود
در زمان ما نگر دیگر نبود آن دورهم آن انجمن
هر چه بیشتر میرویم دنیا بسی نُو، رو کند
این حقیرت را ببین اندیشِه در دورِ کهن
گر چه ما کهنه پرستیم و بجای خود مقیم
اصل آن معطوف باشد انتظارِ آمدِ زیبا سخن
ما به عشق و مهر و دوستی مهربانی می زنیم
شیشه دل را به سنگِ زندگانی لحظهِ بینا شدن
گر چه امیدش بود در زندگی هر آدمیت را بخیر
مر بخیر تو نبود امید، رُو شر را ببر از نزد من
آن شبانی را که در بیتوته ها تنها به معراجت روم
گو نداند اهل نامحرم که می گیرد ترا از دست من
خط نهم کنایه ای است از شعر سعدی
امیدوارم بود آدمی به خیر کسان
مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۷/۲۱