معجزه ها
دیده بر هم مینهی هیچت خبر از دل نمیباشد چرا
تا نباشد چیزکی ای نازنین مردم نگویند چیزها
دوره ما کی تمام است تا درون سینه این دل میتپد
هرچه میگویند حریفان پشت تو، باشد مرا باد هوا
گرچه در کوچه خرامی و، زِ پشتت هیچگَه آگه نِهای
گر به آنجا بنگری افتادگان هرگز نمی خیزند به پا
حرف مردم بی اثر باشد به من تا تو به چشمم ساکنی
از میان چشم خود آرم به دل این میهمانم را به جا
بس حریفانِ قَدَر بنشسته در راهم که من هیچم بر آن
لیک از مرحمت رحمت مرا هرگز نمیدارد خدا
هرچه انجامش توانِ بینهایت طلبد در راهِ محصول دل است
حاصل بذر نگاهت ریشه جانم همی دارد بقا
گر چه من بر غیب ندارم باور و هرگز نمیباشم بر آن
لیک تا همسایه ات گردم کنم بر آسمان دست دعا
میزنم فالی به دیوان و ز حافظ پرسم از قصد دلت
آن ورق از شعر وی را میکنم بازش که قبلا کرده آماده جدا
در شب بیتوته ام هرگز نمیباشد بدون یاد تو
نیتی از ذکر یارب یاربم شاید شود معجزهها
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۰/۱۷