✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
مطلّا
دیده ام خوابی میان شعله ها هر سو شرر
دیده بر هم می زنم شاید برون آیم مگر
چشم گر بر هم نهم از سوزشش بینی بسوخت
دل بسوزد بعد چشم زیرا ندارند ارتباط با یکدگر
آنکه روی دیگران کرده حساب بارش ندارد عاقبت
دست بر زانو گذار بر پا بمان کن کار خود را بی ضرر
خود به بادِ سرنوشت بسپار به دستانت هدایت بادبان
سینه را آزاد دار دل را گشا جز عشق باقی کن به در
من تو را ارزان نیاوردم به دست تا بگذرم آسان از آن
گر نمی دانی بدان تو حاصلی از سالیانِ خون جگر
من نگویم که مرا با شکر ناب بیامیز که نوشندم به جام
تلخی هم خود مزه دارد چه بسا تلخت بنوشند شکر
ابر تیره گر بپوشاند طلای روشن خورشید زیبا را سیه
باد می غرّد به رعد تا پس زند این پرده را دنبال زر
زر تو باشی که پی یافتنت دور جهان می گشته ام
من مطلای طلایم، نرود زر زِ کنارم تو به این قاب نگر
چه مصفا است به بیتوته شبی رنجه نمایی قدمی
عطر گیرای رفاقت ز تو ساطع بشود وقت سحر
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۹/۷