مرد میدان
صبح می آید تو میدانی
گرچه چشم بر ناملایم های عادتهای بد بربسته ایم
ما نمی مانیم اگر چه خوب می دانیم
هرچه هست آنست آنکه
آن را سالیان دور
در بطن نهان خویش میهمانیم
دست بردار پا جلو بگذار
آنچه مانده از ته انبار جان بیرون بیار
بِکُن کاری که شاید حاصلی آرد
من چه میگویم اگر گویم نباشد
آن چه در هر جمع و هر مجمع شنیدی
گوش بر بستی بخفتی در میان،
خود به رویای زمان دادی
گوش را وا کن شنو آوای آزادی
بیا بهر خدا کن نغمه شادی بزن سازی
همین یکبار را تا حس کنم تو مرد میدانی
کنارم تا دم آخر بمان گر عاشقی گر اهل ایرانی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۹/۵