مرد میدان
چیرگی بر انحرافت گر توانستی بگو
دست شستن از مقامت گر توانستی بگو
فکر کن آنگه نظر ده پیش از افتادن به چاه
یا درون چاه بودی بر نجاتت گر توانستی بگو
هر زمانی موقعیت آمدت کاری به دستت وا رسید
تا غرورت طبع والا عرضه دادت گر توانستی بگو
زهر خند پیر مرد خسته از بی مهری فرزند ببین
تا بیاموزی به مهر بر وی رعایت گر توانستی بگو
پیر گشتی وانگهی اجبار دوران داده آرامش تو را
در جوانی گر چنین بوده برایت گر توانستی بگو
حاصل جمع بهاران را که سرمست نواخوانی گذشت
کسر کن از جمع آثار خزانت گر توانستی بگو
اینکه دنیا میبرد ما را به سوی انتها و می دهد پژمردگی
گر دلت در سینه میدارد جوانت گر توانستی بگو
ای کسانی که ز گفتن می هراسید و سخن در کام گیرید
با نگفتن مرگ می آید سراغت گر توانستی بگو
من چه شب ها را به بیتوته به سر بردم به صبح
تا شوی آماده با شور و شهامت گر توانستی بگو
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۹/۵