مرحم دل
نظرت را بنویس بر قلبم
تا کنم زخم دلم را مرحم
دیده بر هم ننهم بی یادت
شاید آواره شدم در راهت
آن دمی را که برفتی نازان
عشوهگر طعنه زن و ترک تازان
پای من بسته به زنجیرت شد
دل وامانده زمین گیرت شد
گفته بودند مرا، دست بدار
حذرش کن دگر و وا بگذار
بگذر و دست بدار از جانان
گر ترا خنده کنند نادانان
آتش عشق جهان را سوزد
از ته دل شعله اش افروزد
تو میان این بلا درگیری
تا زمانی که رهت برگیری
بُگذر و دلت به زیر پا نها
ضجه اش را نشنو تن برها
گوش خود گیر و جلو را بنگر
پشت سر گوش نکن آن را دگر
فکر آن دور بدار از ذهنت
یا رها کن دلکت از محنت
دستت از دیوانگی را وا بنه
اَجر این دیوانه را جانانه ده
آنچه من پندت بدادم گوش دار
باده با پیر خرابات نوش دار
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۶/۲۱