کریم سرپولکی
سروده‌ها
مرام عشق
عزیز راه رفته کین فضا را دوش پیموده
همان یاری که ما را همره خویشش پیِ غمها رهاکرده
نه آرامی، نه عصیانی ،توخودگوئی پیام قرنها سرسختی دنیا توانِ هرچه افزونتر ، مرام عشق می جوید.
بیا اکنون که ما را اندرین وادی رها ،تنها به آرامی پی آن نارفیق یارِِ گنه کارِ هزاران سالهِ تاریخ وارستی، نگاهی کن به آنچه در پیّ اّت از خویش بنهادی
و آن عشقی که از روز نخستِ خلقتت همراه تا آن انتها بردی
و آثارش هماره در وجود آن که از تو با خود تو
سالها تمرینِ دلداری،صفا،پیمان مداری ،دوستی یاری ،گذشت و لب به جامِ بادِهِ شوریده گی دادی
حالیا اکنون که تو در این سرا جز یادی و نامی بجا مانده دگر لب بر سکوت خویش با ابرام می داری
بگو آن که بیادت هر شب و روزش دگر جز اشک و آه و دوری وحرمان نباشد چاره در رفع فغانش چیست
کیست آنجائی که وی را در رهی بی تو به آرامی به انجامی برد تا توشه های حاصل عمرت بسان آنچه از اول نهادی پا بجا تا انتها باقی بماند .
وآنکه دیگر از پسِ ان سالها مستی و دلداری دگر دستی بدستش جام نسپارد و نوشی در پی جرعه نگوید
تا نشاطی از پی آن گفته
وی را در صفای سفره عشقش سراپا شاد گرداند.
بیا می ده مرا تا آنکه احساس وجودت را که هر لحظه مرا از خود رها ناکرده و دست از سر این درد بی درمان نمی دارد
کجا باید بدنبال هوای عشقِ با تو رو به پروازی بلند آسا میان آسمانِ یادها پّر را بدست دور دست بیکران سائید.
بیتوته های شبانه
سرپولکی 21.07.2022
در سوگ علی سرپولکی پسر عموی تازه درگذشته ام .
سلام
این قطعه را در ماتم پسر عموی تازه درگذشته ام گفتم،نظرتان چیست ،آیا میتوان از میانش منظور گوینده را متوجه شد.
کلمات و لغات بکار برده معنی را گنگ نکرده؟
سلام خدمت عمو کریم گل
با اشتیاقی که پس از آشنایی و در ادامه و بذل توجه شما نسبت به ارسال دلنوشته ها ونقل خاطرات شخصی اتان در بنده ایجاد شده  همواره در بخش نوشتجات شما  قسمت دلنوشته های شما برایم بی اندازه جالب و دلپذیر است و بنا بر این این شعر سروده شما را حقیقتا چهار بار خواندم و با توجه به آشنایی به بیان احساسی و بی  پیرایه شما تک تک کلمات به جانم نشست و لذت بردم ،خاصه اینکه زمینه شناخت و در پس آشنایی با شما این لذت را مضاعف میکند.
بعنوان یک انسان علاقمند به خلاقیت و ذوق و تبحر ،بیان احساس در قالب جملات شخص شما را بسیار مستعد وقوی میدانم و شک ندارم  که ممارست شما در حوزه نوشتار نتایج درخشانی ایجاد خواهد کرد .لذا با این باور امیدوارم این تداوم در حوزه ادبیات و سرودن شعر واگویی احساس در آینده اثرات ماندگار ،صمیمی و دلنشین و همینطور جذب مخاطبین بیشتر برایتان  داشته باشید.عمو کریم گل  شما اگر بجای حرفه فنی در عرصه قلم فعالیت می کردید بنده شک ندارم که امروز جزوی از کل آثار چهره های ماندگار میشدید  .قلبا موفقیت روز افزون و آرامش شما را از خداوند بزرگ خواهانم.
اظهار نظر بالا را دوست گرامی آقای محرم خانی در جوابیه سروده مرام عشق که از ایشان سوآل کرده بودم نوشتند که تشویق ایشان بسی مایه امیدواری میباشد.
جناب محرم خانی گرامی
مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد، اینجا مصداق پیدا میکند و تشویق های محبت آمیز اهل دلی چون شما تداوم قلم زدن را میسر میسازد .
انسانها کمبود های محبت خویش را در بذل توجهات عزیزانی که خالصانه واز راه تبادلات فکری نزدیک با آنها ارتباط دارند جبران کرده وجود موهبت های با ارزش اخلاقی همچون شمای عزیز در هر اجتماعی باعث آرامش فکری و رشد و ارتقاء نهفته های درونی میباشد.
در دنیای پر اذهام پیچ در پیچ کنونی که سنگ روی سنگ بند نمیشود و دیگر با درگیری های سیاسی و اجتماعی و هزاران مشکلات روزمره امرار معاش و کار و زندگی،  مقولات فرهنگی و ادبی در کنج صندوق خانه های دل، غریبانه رها شده مشغول خاک خوردن است وجود نازنینانی که با چشم بصیرت بدین  زوایا می نگرند نعمت است.
پاینده باشید
جرعه آب روان
دیرگاهی ست کز آن آبِ روان یادت مرا گاهی تمنا میکند
این عجب بین در چنین بحبوحه ای  نقش خیال بامن مدارا میکند
روزگاری من ترا دردل فقط یک آرزو پرورده ام
ای امان خوش باوری، اکنون که دیگر پیری ام یادی ز دارا میکند
صبح گاهی در پی یک لحظهِ دیدارت مرا ساعت به ساعت سال بود
ای خدا حالا ببین آن سالها دیگر  دل، بیچاره حاشا میکند
من اگر امروز خود را آن زمان هرگز نشانی می بُدم
هیچ گاه اندر پی اندیشه ای بودم که دل با سنگ خارا میکند
خستگی بین، زین همه آوارگی و در بدر دور فراوان سفر
این عجایب زندگی کان آخرش یارب خدایا میکند
پیرِ دِیرم زین جهت هردم مرامی از گذشتی در گذشت
دست ماهم در پیِِ غم نامهِ پُر آرزو بَخشش گدا را میکند
من برای شعر خود هرگز نشانی از سرابی ننگرم
تا بود اندر توانِ آن که در راهش فکارا میکند
ای عزیزانی که دل همچون حریر نرم یک پائیز دارید
هیچ آیا هرکدام در ره از آن آب روان جرعه گوارا میکند
تمنائی ز دل کردم جوابی نا خرد اندر پی  افسانه ها سرداد
بامدادان بر جوابش راه می جستم
که ناگه مرغ دل بر اسمان پر داد
از آن روزی که من وابسته این راه طولانی پی معشوق میرفتم
تو گوئی از همان اول بساط این پریشانی و نیرنگ مکرر داد
اگر روزی به ره افسرده ای دیدی که دردش را دوائی نیست
مداوای دل آن درمند را برای خود بدون هیچ سهمی مقرر داد
من از اول ترا گفتم که همراهی بدون درد و زجر و گریه و حرمان نصیب دل نمی گردد
که ما هم در پی ات حیران و تو اندر پی آنکس که دل بر نّفسِ دیگر داد
بکن رحمی به این آواره عشقت که از اول خطا اندر خطا رفته
ودیگر هیچ شکوه برای آنچه با خود کرده را با دیگران سرداد
توان بردباریِ به راه دل به زیر وزنه سخت توان فرسا به آرامی همی پوید
کجا شکوه کند آن کس که دل اندر پی تیر هلاهل می برد بر داد
گاهی نگهی مارا لطفی بکند از دل
آنجا که نوازش ها دیگر زبرش حاصل
دست از سر ما بردار دیگر ز برم بگذر
ما ئیم به تنهائی محکوم حق و باطل
می نوش و از آن بزمت سهمی تو  بده کس را
دست از کرمت نگذار تا یار بود عاقل
دیوانه قدم دارد اندر ره نادانان
من نیز ترا گفتم بر گو سخن ای جاهل
آنروز که دریائی در پشت سرت آرام
امواج خروشان را هردم ببرد ساحل
ما نیز بدنبالت در کشتی آن رهبان
پارو بکشیم لغزان یاد همدم راحل
افکار پریشانش با دسته گلی در آب
در دایره موجش درگیر شود قابل
گر نیک درآن طوفان بر دور نظر داری
ناگه مشوی غافل از رنج و بلا نازل
آنگاه که پایت را بر ساحل دل سائی
هرگز نبود مآمن جائی که رود عامل
گفت آنچه برای دل راه و ره عقلانیست
پندی تو بگیر از آن یا دور از آب و گل
تازه من اول راهم
زمانهایِ درازی خفته در افکار
بی فرجام دور از انتهای آنچه
ما آنرا برای روشنی خاموش می داریم
و هر گاه کور سوئی از نهانِ دل توان گرم گرمِ ان فراخوان هزاران سالهِ پنهانِ آن سوی فرا تاریخ را
میگفت ما بر روی ان چشم می بستیم و عزم خویش را جزم تا در راه آن آزاده تنها ز خارا سخت سنگی را بگنجانیم
ودیگر هیچ آوازه ای از وی برای آن که امروز آمدست را باز نگشائیم
مباد از  سستی و رخوت که مارا سالها از اصل خود بیگانه کرده شرمساریم و نهان داریم
تو گوئی ما که از آن ابتداء  تا بیکرانِ قرنها در رِخوتِ خود ریشه داده چشم بر حق و ثواب و نیکی اجداد بسته رهسپارِ راهِ بی پایانِ آن مهتاب  تابانیم
چرا خاموش میمانیم چرا دست هارا رها داریم و دیگر گرمی آن را نمی دانیم
تو آیا میتوانی شبنمِ گل را بتنهائی بنوشی
یا تّوانی سینه ات را از اقاقی،سوسن و زنبق به تنهائی بیالائی بدون آنکه آن عطر گل محبوب را بر دیگری تقدیم بنمائی
با دیدن کبوتری دلم می لرزد
شکستن بالی را بر نمی تابم و پرواز را عاشقانه تا افق های دور عاشقم
بیا ما نیز به آن بلندای آبی پهنه آسمانی پرواز کنیم که حدو مرزی برآن نیست و هرچه بالاتر عظمتش در کوچکی و بی مقداریمان بزرگتر نمایان است
بیا ناچیز بودن خویش را در این لایتناهی کنار زده با نیروی عشق کائناتش را رنگ آمیزی کنیم
عشقی که گرچه از دل کوچکی نشئت گرفته اما عاقبت از میان سالیان نوری شاید ملیون ها، ندای ما را به آن دور دستهائی می برد که عشاقش هنوز به فکر پرواز نباشند
دل من به آینده روشن است و هیچگاه امید را قربانی تردید نمی کند
من یاد پرندگان مهاجر همیشه در پرواز را که در آشیانه های سر راه، جوجه های خود را بزرگ میکنند گرامی داشته میدانم روزی می رسد  آن همه قیل و قال برایم به سکوت و آرامشی مبدل میشود که ابتدای انتهاست
انتهائی که خود تازه شروع خواهد بود اما اثر آن بر درو دیوار زمان های نوری شاید ملیون ها خواهد ماسید.
گفت چشم تنگ دنیا دوست
یا قناعت پر کند یا خاک گور
سعدی
دور از چشم عزیزت دیگر آن عهد نهانِ سالهای پس گذارِ پیر این دیرِ خرابِ دل شکسته، قصه ای از سرنوشتم را برایت شرح می دارم و با تو شرط دارم تا اگر در روزگاری که مرا دیگر نمی یابی به پایِ سنگِ آن خاکی، بیا کان آتشش دائم بسویت شعله ور آواز میدارد
میان خاک آن قلب پر از عشق سراسر ملتهب از ناگفته هائی که زمان فرصت به گفتارش نداده
همچنان فریاد میدارد و میگوید هر آنچه در میانش هم چون جو جاریست
دست بر سنگ مزارم ، چشم بسته از وجود خویش بیرون شو
و خود را در میان این فضا تنهای تنها نور باشی و دلِ تابانِ سنگِ شعله ور بشکاف
مرا برگیر تا آنچه برایت گفته ام تکمیل گردانم
برایت داستانها و حکایت ها بیان دارم
که خواهی، از حقایق از عجائب یا که با ناباورانه
روزگاری را که پایم قوت رفتن نبود و دستهای کوچکم یارای سنگ
من هنوز در اول راهی بسی بی انتها آماده یک سرنوشت گنگ و بی معنی
پیِ دانستنِ راهِ پر از صعب العبوری
با غروری خالی از هر تجربه دل را به دریای فرا رو داده از امواج طوفانی گذر کردم
بسان بادبان تازه آویزی که سینه در  مقابل، رو به امواج خروشان هزاران مامنِ دزدان دریائی می سائیدو هرگز از تلاشش کز پی آن ناشناسان راه و گمراهی هراسی را به دل بر خویش نسپارد
بیا ای نازنین اکنون که دستم از سرای این جهانِ پوچ بی بهره است
دمی بنشین بدان اندیشه کن آنگه که من چون شعله های آتش عصیان بساطِ راه طولانی برایم هیچ مشکل بود
بدان، هرگز نبودم در پیِ دست تهی در انتهای راهِ طولانی
گوئیا آینده را دربست برایم گسترانِ راه های پرِ امید و آرزو آماده می دارند
و در این وادی شادی بجز من دیگری هرگز نخواهد بود
ومن تنها سفیر نیکبختی میان این همه نعمت برای خویش می دیدم سرابی را که تنها بهر من آماده گشته
تا فراموشم دهد آن ناصح پیر خراباتم
اگر من لحظه ای از حال زار خود  خبر بودم غرورم را رها کرده بسوی خویش میگشتم
دگر افسوس را با خود به همراهی نمی بردم
نگاهم را بروی آنچه نعمت اندر این دنیاست می بستم
و این آن آخرین حسرت به آرامش، مرا هرگز نمی ازرد
انتقام طبیعت
صبح دم نسیمی بر آن نرم گیسوی سیاه وزید
عاشقانه خواند آنکس که یار را از پیِ دیده دید
ترا کسان در ابتدای کار بیگانه پنداشته اند
وگرنه چگونه چنین خوب روئی به مآمنم خزید
منِ تنها، زمان های قدیم هر گز پیِ آبرو نبوده ام
جائی که انتهایِ رفاقتت کار مرا به رسوائی کشید
دیرگاهی ست که دیگر دست از عبادت کشیده ام
آنگاه که شوخ چشمِ عشوه گری دل به خنجرم درید
گوئیا منِ رندِ دیوانهِ مست تنهای شهر نبوده ام
آن صبحگاه که رویای وی ز سر پیرانه ام جهید
آنجا که ز بستر سرد خویش تنها چشم گشوده ام
ان خزانِ زرد که نقشی بیادگار در خاطرم پدید
بیا دست از سر این خسته دل بی نوایِ زار بکش
فکری بکن جائی که خبر نیش تیز عقرب جرار رسید
سالها ی سال ز یادم فراموش گشته بود و نبود
یاد انتقام را که در پی آن بی مهری ام زمانه چشید
ترا دست طبیعت از آن جهت سر راه من گذاشت
تا قطره اشکِ نازنینِ دلی پژمرده، به دست من بِدید
من امروز تقاص آن بی مهریم را چنان سخت داده ام
که دیگر هیچ دل شکسته ای آه از نهاد عشق شنید
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۵/۱۳