مخفیگاه راز
می نما چشمی به مخفیگاهِ رازِ آشکارم
برنِگر اسرارِ پر رسوائیِ کرده تَبَه ایل و تبارم
رفته بودم بهرِ تو بر درگهِ پیرِ خرابات
چاره ای یابم که شاید آمدش روزی به کارم
آنچه آن پیر مرا از ریشه ام رِندانه پرسید
مایه افسوسِ من شد تا که شد آتش به بارم
گر نباشم در پیِ بی آبروئی راهِ خود بیراهه دانم
تو بیا راهم نما من آنچه گوئی آن بدارم
گفته بودم گر بیائی دوستان آیند به مجلس
دوستان بنشسته اینجا من تو را در انتظارم
آنکه در پیشم نکو گوید ولی پشتِ سرم افسانه بافد
صبر کن روزی بیفتد پرده و گردد عیان اسرار کارم
تا کجا دل را کشی ای سنگدل سویِ خرابات
رحم کن یا رب چرا او خود نمیداند نپاید روزگارم
سالیانِ دور میباشد که در راهت نشسته بی قرارم
فکر آن روزم که آئی با کرشمه بر سرِ سنگِ مزارم
من که میدانم شقاوت شیوه عاشق کُشان ست
لیک با نازت گشودی گره ها از روزگارم
آخرین پندم بگیر آنرا مکن هرگز فراموش
لحظه ای بین کو برون آری دمار از روزگارم
رفته ای اما ندیدی من بیادِ تو شبانه
اندر این بیتوته ها تنها نشسته بر چه کارم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۲۷