مجوز
ایکه در راهی فتاده کو نمیدانی چه بود
هیچ دانی رفتنت بیمعرفت مقصد نبود
گر تو جمع آری ز محصول تمام عمر خود
تا میانش گوهری از دل نباشد آن چه سود
من نمیگویم تو نشنیدی ز من آن داستانی را که گفت
هر چه باشد در گذشته واگذار امروز را باید شنود
عشق باشد اصل و فرع ماجرا دنیا ندارد ارزشی
آنکه هم دنیا به آخر میبرد هم در بهشت آید که بود
خودسریهای جوانی دیگر امروزت نباشد دردسر
از کجا آرامش دوران پیری را به شعر باید سرود
نقش هر افسانهای راهی به آینده گشاید پیش رو
ورنه هر بگذشته باطل گشته و عمر گرانمایه زدود
خنده میگیرد مرا امروزهام بینم که خود
قابل پندم چگونه از ستاده آمده وقت فرود
نیک میدانم گشایش میشود بعد سیاهیهای شب
نور میبارد زمان بر زندگی از پشت هر ابر کبود
گر چه در شبهای بیتوته به امید وصول بنشستهای
گر به اشکی خاک ما شویی مجوز باشدت وقت ورود
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۴/۱۶