ماه و خدا
خبری بود که گویا ناخودآگاه رسید
اثری بود که تو گویی چه بیگاه رسید
مرد پیری در کنار سایهای نشسته بود
نوجوانی مخفیانه در شبانگاه رسید
آن عزیزی که در انتظارِ ظهرِ روزِ ما تنها گذشت
با چه رویی بین رویای سحرگاه رسید
ما کجا و فکر نابودیمان به دست آگاهی دوست
شایدم روزنی از مکر خطاکار خودآگاه رسید
بعد عمری سینه چاکِ قدم مبارک دوست شدن
ناگهانی خبر لشکر دشمنان به درگاه رسید
تو چه دانی که به ذبح خود نشستنِ به عشق
اتفاقی است به ریاضت که بزنگاه رسید
آمد آن روز که محصول درو سهم کنند
خرم آنم عاقبت خرمن و خرگاه رسید
گرچه هر دیر شدی، خود ماجرای تازه آغاز شده است
ای عزیز دل چه دانی حکمتش، شاید به ناگاه رسید
کس چه داند از شب بیتوته تنهایی و ماه و خدا
هرچه بود شد در میان اتفاق و خبر آنگاه رسید
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
30.12.2024