✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
مانده به گِل
پیر گشتیم و همه افسانه دوران گذشت
باد ما هم با همه طوفانی و باران گذشت
هرچه امید وفا از دل برآمد بی‌هدر
در پیِ یک گفتن نه تا به صد حرمان گذشت
گفته بودی هرچه می‌خواهم برآری آرزو
تا به خود جنبم هزاران درد بی‌درمان گذشت
عاشقی بد دردیه آنکه گرفتارش شود قربانی است
مُرده عاشق، خود نداند عمر وی در کوچه جانان گذشت
در گذشته ماندن و خود را به نادانی زدن
ریشخند است تا نفهمی دوره‌ات بر آن گذشت
سالیان است خوانده‌ای رسم وفاداری به دل
ای بسا مانده به گِل ناگه ببینی یوسف کنعان گذشت
آنچنان زود است به دیر گشتن، که باور کردنش
انتهای راه بن‌بستی است که بی‌یاران گذشت
خواجه شادان از فراهم آمده مالش نشسته روی گنج
او نمی‌داند نماند خنده بر لب باید از سامان گذشت
آنکه در بیتوته شب پنهان کند راز دلش از هرکسی
رو شود دستش که باید از میان جمع محرومان گذشت
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
19.09.2024