قهقرا
بگو بگو که به انتظار میکشی مرا
زمانه گذشت،چه جستجو کنی، چرا
چنان به بزم یاران ترانه خواند و رفت
که نه باد و نه برق به سرعتش به ماجرا
هزاران سپیده دمید و چشمِ گشوده ندیدهات
توانِ مانعش نبود هر آنکه رفت به قهقرا
اگر به پی حقیقتِ اصل نبود و بود بودهای
شنو شنو ز من خسته دل همه داستان رفته را
شنیدهای ز کسان و ناکسان و اهل طرب خلاف من
ولی نگفته ز دل همه اتفاق واقعه، تمام گفته را
نگاه روشنت که درخششش درون دل تجلی صفاست
کجا و چه انتظار ز من خسته دل، تمام شب نخفته را
بیا نشین دمی به بر این پیر دوران تجربه عاشقانهها
که نشکند دلت ار بگیری رموز عارفانه غنچههای شکفته را
این نیز بگذرد و تبسم ما جاودانه ماندگار شود
به پایان رسد آخر انتظار و بگیری درآغوش فرشته را
به سرزمینی که شبانِ بیتوتهاش چو روزِ روشن است
هرگز گمان مبر جز به امید، گذر کن از افترا
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
21.08.2025