کریم سرپولکی
سروده‌ها
قنوت
به نماز می‌نشینم رخ زیبای تو بینم
به قنوت میان دستان، گل روی تو بچینم
تو چه دانی از دل من که مرا چنین قضاوت
نشوم ز راه خود کج که همیشه من همینم
همه خوب‌رویان جملگی بر این کلامند
که مرا رها نموده گذرند که من چنینم
چه بسا به صد تعمد بر خلاف باد رانم
که دهم به تو نشانی که چرا چنین‌ترینم
شایدم ز اصل مطلب همه آید از نهادم
که گِلم سرشته داور به عصاره  غمینم
هرچه بینی ز من و گذشته از کهنه مرامم
نتوانم بجز این کار، چه همینم که همینم
سر نوشت هرکسی را از ازل نوشته خالق
سهم ما هم این بُود، نقشش نوشته بر جبینم
هر کسی آرد به اثباتی که ما ناباور مهر تو باشیم
گو برو اثبات ما هجر است که بندت در زمینم
گرچه ما آخر هر شعری به شب بیتوته آریم راه خود را
خود تو می‌دانی چه‌سان هر نیمه شب من در کمینم
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۱/۵