قلّه های آرزو
بشنو از من، من برای همه بودم آیدم آیا کسی
هیچ بوده در کنارت بانیازی که نکرده ناکسی
بوده همراهی، به وقت احتیاجش در جوارت داعما
دیده ای کج راهیش در وقت دیگر از برای وارسی
این که اصل بد نگردد نیک، که بنیادش بد است
بوده از اول، نگشته کس،که بنیادش بود بر ناکسی
تیر میزد از غفا بی آنکه بشناسد هدف
کشتن مارا نمیداند بجز پیرای خاشاک و خسی
خرم آنکه رفت و آگاهی نیافت از گفته های دیگران
گر شنیدی نفع خود از کار نیکت غافلی یا واپسی
ترش باشد میوه کالِ به شاخه مانده در فصل بهار
آفتاب گرم می آرد شکر اندر میانش تا رهد از نارسی
میکشد مو را ز ماست اما نباشد خبرش از پشت سر
دیگران بینند معایب در وجودش در نگاه بررسی
کس نداند لحظه ای دیگر چه خواهد شد به وی
بایدت هشیار باشی از طلاطم تا نیافتی در میان حادثی
گرچه در شبهای بیتوته هزاران آرزو کردی ولی
ترک امیدت مکن تا عاقبت بر قله های آرزوهایت رسی
یادداشت شاعر
پیرا = تزئین کننده گیاه،باغبان،هرس کردن شاخهواپس = عقب مانده
طبع بد نیکو نگردد زانکه بنیادش بد است
از گلستان سعدی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
20.06.2026