فریاد بیصدا
سحرگاهان برآشفته رسید بر من ندایی
چه بنشسته که میآید به تو یاری کجایی
چنان هول کردم از این آمده پیغام ناگه
مشوش خاطرم در شأن تو جوید سرایی
به خود شرمندهام از این همه اوقات رفته به بطالت
که آماده نکرده گوشهای برای آنی که بیارامد به جایی
چنان در فکر محبوبم به رویا بوده و در عالم عشق
که هرگز هیچگاه حاضر نکرده درخورش وی را فضایی
عزیزانی که عمری در پی معشوق خود حیران نشسته
بدارید محتمل تا در نیفتید همچو من مانده ز جایی
چه مضحک میشود آید نگاری در بر آنکه ندا داده دمادم
نه خانه باشدش نه گوشه دنجی عجب حال و هوایی
اگر این سالک راه تبار عشق را امید وصل بود
به پا میکرد بنا، آنگه فرستاده به معشوقش که آیی
چنین است کار دنیا دور خود را آنچنان در گردش آرد
که شاید آنچه عمری گفتهای فریادی است از بیصدایی
چه بیتوته شبی باشد که میگرید دل جمع
منم مغمومِ افتاده بدین دام سراسر بیریایی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۳/۱۰