کریم سرپولکی
سروده‌ها
فراخی
تیک‌تاک ساعتِ شماطه‌دارِ طاقچه هردم مرا حیران کند
این چه دوران است که ما در انتظاریم رفتنش جبران کند
وقت تنگ است ای برادر حرکتی کن تا نیفتادی ز‌ پا
تا نبینی بر عصا استاده و دردت تو را گریان کند
آخر پیری تو باشی تو همان شخصی که اول بوده‌ای
لیک این اطرافیانت نکته ها بینند که گویا فهم را نقصان کند
من در این اندیشه ام پیشینیانم تا دم آخر توانگر بوده‌اند
این همان‌ نکته بُوَد هر کس به پیری عجز خود پنهان کند
زندگی سیری صعودی و سپس رو به افول باشد همی
هرکسی از نقطه رفعت سرازیر است و با سرعت سفر پایان کند
ای که در طی شدن روز و شبت بر سرعتت افزوده تا فردا شوی
هیچ می‌دانی چه گنجی را هدر دادی ندانستی چرا پنهان کند
من که می‌دانم توانم بیش باشد، می‌دهم یاری به کس
هرچه نیرو در توانم مانده, دارم بهر آنان تا لبی خندان کند
می‌دهی جانت که ماند یادگارت بعد تو دارد به یاد
تا نگردی از نظر پنهان پس رفتن قدم بر تربت جانان کند
این که در تنها شب بیتوته‌ام یک آرزو دارم به دل
آنقدر دستم فراخی باشدش آنجا که عزمم ابر پر باران کند
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۰/۱۲