فتح جاودان
گفت یاری در سحرگاه با رفیق عاقلش
آنکه را مُرده وِلَش تا آنکه زنده حاصلش
آنچنان بر من اثر کرد و روم در فکر پنهانم فرو
که تمام اعتقاداتم شکسته، مانده اندر باطلش
پرسم از خود این همه قصه و آثار نشسته در کتاب
کی توان آن را زدود از کُنیِه و نام و برونش از دلش
هرکسی ریشه به اصل و نسل خویش دارد همی
این همان پیدایش اصالت است، که آید از آب و گِلَش
آدمی وقتی تکامل آورد اندیشهاش بنشسته بار
فکر آدم آن زمانی پخته گردد که بداند کاملش
رمز زیبایی گل از برگ زیباش هویدا میشود
تا بماند در جهانش گَردِه افشانی کند با کاکلش
ای دریغ از نوجوانانی که بینند زندگی و غافل از آیندهاند
چون نمیدانند که از فرا بیفتند بر فرود، گاه نزول و نازلش
کورشم درسی بداد و در مخیله دارمش تمام عمر
گر توانی فتح خود را جاودان ساز از رهای بابلش
اینکه در بیتوته شب یادِ عزیزان گذشته ماندگار
ماندهها را احترام داریم و یاد رفتگان راحلش
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۵/۲۸