فالگوش
رفته بودم بر سر کوی عزیزم تا بگیرم فالگوشِ گفتگو را
یافتم خود را به جمعی ساکت و حیران همه در جستجو را
من به فکر بودم که تنها عاشق دلداده باشم
تو نگو دانند خلایق ماجرای رفته از من آبرو را
کوچه های آن محله که همه عشاقِ حیران
با تحمل میگشایند آرزوی دیدن آن خندهرو را
منتظر استاده آرام با نگاه بیرمق از بیقراری
تا برآید نازنینی ناگهانی خانههای تو به تو را
بین عجب بد شانسم آخر هر کجا آیم به بنبستی برآید
این که دلداری بجویم که همه حیرانتر از من جستجو را
من ولی بیدی نبودم که چنین بادی بلرزاند توانم
وانگهی آن چشم و آن دیده نباید جز به من هر پیش رو را
میطراود با نسیمی عطر صدها سوسن و یاس و اقاقی
من ولی حس میکنم اندر میانِ آن هزاران بوی او را
کوچه و شهر و محله همه را ویرانه سازم
تا نیابم دست بر دامان وی بر توبره آرم زیر و رو را
آن که یافته خلعت تاج کیانی بر سر کوه بلند قاف دوران
از چه باکش صد هزار گردنکِش عاشق مآب هرزه خو را
گر کسی بیتوته شب را با خلوص من به پا دارد بگو
عشق پاکش میشود تنها سلاح جستجوی کو به کو را
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۶/۲۱