✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
فال حافظ
حافظا دست از سرم بردار تا تنها بسوزم
روز را شب میکنم شبها نشینم در پی افکار روزم
نیمه شب دیوان فالت قرعهِ بختم‌ خبر داد
آمد از روزن درون آن ماهرو آتش فروزم
می کشم این سالیان اندوهِ دل با خود به هرجا
تا شود روزی عیان بختم بسانِ ماهِ شبها برفروزم
امشب اما آمده آن فًرّ فَرخنده خرامان نیک گفتار
تا سحر او گوید و من از سخن لب را بدوزم
میزنم جان را بسنگِ سختِ هستی تا شوم آزاد از بند
می‌کنم دل را بهانه تا نگاه خسته را آتش بسوزم.
میشود بیتوته هایم بی تو خلسه تا سحرگاه
گرچه دل را برده ای ناآوری آن را هنوز هم
یادداشت شاعر
معراج
ای عزیزان ای رفیق ای هموطن
لحظه ای مکثی بکن گوشت بمن
چشم خود را بر مگیرَش از مسیر راهِ راست
نکته ای گردد فراموش گر نگوئیَش بمن
ما در این دنیا برای وصل کردن آمدیم
خود ندانستیم که خفته در مسیرِ اهرمن
گر تو مارا دور میداری ز زیبا لعبتان
چاره مارا چه دانی گر نباشی مثل من
جامِ جمشیدی که در وقت خودش افسانه بود
در زمان ما نگر دیگر نبود آن دورهم آن انجمن
هر چه بیشتر میرویم دنیا بسی نُو، رو کند
این حقیرت را ببین اندیشِه در دورِ کهن
گر چه ما کهنه پرستیم و بجای خود مقیم
اصل آن معطوف باشد انتظارِ آمدِ زیبا سخن
ما به عشق و مهر و دوستی مهربانی می زنیم
شیشه دل را به سنگِ زندگانی لحظهِ بینا شدن
گر چه امیدش بود در زندگی هر آدمیت را بخیر
مر بخیر تو نبود امید، رُو شر را ببر از نزد من
آن شبانی را که در بیتوته ها تنها به معراجت روم
گو نداند اهل نامحرم که می گیرد ترا از دست من
بیتوته های شبانه سرپولکی* *۱۴۰۱/۷/۲۱
خط نهم کنایه ای است از شعر سعدی
امیدوارم بود آدمی به خیر کسان
مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان
دخترک ها
کار باید کرد شعر باید گفت
روز کوتاه زمان تنگ است
از میان دود و آتش
از پسِ خشمِ بُنِ دندان
پیرِ افتاده بزیر پای بی رحمی
بین، نگاه مادری گریان
کودکی کو خود دگر از مرزهای کودکی بندش گسسته خویش را کودک نمیداند
گرچه ده ساله بُوَد، اما دگر عصیان زده فرمان نمیدارد
پند ناموزد دگر جائی که آزادی بزور از وی دریغ است
دود و آتش بوقِ ناهنجار
دادِ ازادی بزیر ضربه باتوم
ان فرار دخترک ها از پس دستِ بدِ مآمور و دستمالی
چشم هایِ هیزِ شیطانی
تازه انانی که خوش شانسند و از بالا به پاینی نمی افتند
نفرت این دختران از مرد تا آخر بجا مانَد
بعد از ین با عشق با شویی بسر بردن برایش مایه شرم است
کار باید کرد شعر باید گفت
وقت کوتاه زمان تنگ است
شیخِ فربه خود زکودک می هراسد سایه هر شهر وند دشمن بُود بر پنجره درها و دیوارش
تیرِ خشم وی به هر سو می‌جهد آسان
تا بسوی هر تپان قلب جوانی میرود تیزان
او بفکرِ هم کنون است تا مجالی را بیابد
هیچ فردا را نپاید، خسته است
کار باید کرد شعر باید گفت
وقت کوتاه زمان تنگ است
چاره اندیشی بکار کس نمی اید کنون
تو فقط راهت برو از پشت می آید قشون
هیچ فکر راهبر بر خود مکن
تو کنون شاهی حتی رهبری فرمانده یا یک افسری
پیش رُو، از پشت می آید کمک
در قفایِ تو بِدان
خلقی بدنبالت روان
بودنِ تو پیش صف خود قوت است
کار باید کرد شعر باید گفت
وقت کوتاه زمان تنگ است
تو شعارت بنویس بر دیوار
اسم رمزت را بگو با فریاد
روسری باد بده بر سر دست
دور دوار بِزن با تن و مست
وِلوِلِه بر پا کن لچکت را بدرون آتش
دل پاکت به خدا چشم بازت به نگاه
به هزاران امید به سپار
که کنون در راه ست
من همی دانم باز
شیخ و مآمور بترسند زِداد
وی ترا دشمنِ کور دل خوانَد
حاصل اجنبی و بیگانه ات گفت بگذاف
خود نمیداند که دشمن حاصِلِ کارِ خود است
کار باید کرد شعر باید گفت
وقت کوتاه زمان تنگ است
گر شبی سری به بیتوتهِ تنها بزنی
همِه کار و شعر و کوتاهی وقت و تَنگیِ زمانه را چاره کنیم
تقدیم به مقام نیکا دختری که از بلندای ساختمان بزیرش انداختند آزادی در راهست
بیتوته های شبانه سرپولکی* ۱۴۰۱/۷/۲۲
گردش دوران
گشته اندر گردش دور زمان تا بر رهیم
سرنوشت خود کشیم از دست شیطان رَجیم
این چنین بخت دگر پیش نیاید هرگز
ما همه بر سر آنیم که بنیاد تَفَرُق فِکنیم
آمدم صبحِ سحر هاتف غیبم گفتا
مفتخر باش ترا در ره جانان ببریم
گرچه فریادرسی کو نکِشد درد مرا
هیچ پیدا نکنیم گر تک و تنها برویم
بهر کشتارِ دلِ عشق به مسلخ حاشا
آنچنان آیی که ما مست و غزل خوان بدویم
کودکانِ شهر من بر سرِ هر کوی و گذر
جملگی فریاد دارند گرچه ارزان نخریم
این ببین مرد و زن و کودک و پیران و جوان
دست در دست همه آتش مقصود به مقصد ببریم
تو میندیش اگر نیمه راه چند عزیزی نرسید
انتها بین کِه دِل جمله فدای راه یاران بکنیم
شاهدِ پیروزی خلقِ بپا خاسته را
شود آیا که ببینیم و نوایش شنویم
بار الها چه شود در شب شیرین سخنان
ما در آن جمع بچرخیم و سماعی بزنیم
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۷/۲۱