کریم سرپولکی
سروده‌ها
فاخته
باد پائیز وزید،
دست تو    احساس دلت
سوز و سرمای هوا
رفتنم بی جراتِ روی برگهایِ طلا
کفش های گِلی
انتظار یاری
میرود می آید خبری نیست بیا
تو بیا چشم بذار،  من پنهان میشوم
گوشه ای تاریک
طپش قلبم  بشنو لرزش احساسم را
پایت را آهسته گذار
زیر پاهای تو موری گذرد
آشیانه خالیست
من از آن میترسم  فاخته ای جا گیرد.
جوجه ای بگذارد
که رهیدن دیگر خود به آسانی نیست
باد پائیز ولی میگذرد در تن تو
من تو را می پیچم
در میان بوسه که ز افکار خودم می ریزم
فکر من مال منست ربط با کس نشود
من بدان بوسه ترا می نوشم
هرچه می خواهم از آن لب گیرم
لب فقط مال منست
کس نمی داند من به چه می اندیشم
من ولی سرشار از تو و از عطرت
لنگ لنگان در دل تاریک شب با کوچه یاد و رویای ترا می بوییم
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۶/۲۳