غلام شاعران
هرچه بیشتر شعر گویم نقص آن روشن شود
تجربت بین کین همه بیخردی در فکر من پنهان شود
سالها در فکر خود اندیشه کردم عالِمم
خود نشد اینکه نیندیشیده از غم فارغم
شعر گفتن کار هر کس نیست با پرده دری
من نمی ترسم ازآن، بنگر چنین خیره سری
شاعران افکارشان گر فی البِداهه می رِسد
من نویسم خط به خط هرچه به فکرم می رسد
من چه دانم شاعری، منظور چیست شعرم کجاست
بهر چه میگویمش مقصودم از آنها چراست
یارِ جانی هم مرا تشویق بر گفتن بکرد
خود نمیداند که من بیکاره ام بی عار و درد
گر بگویم من ندانستم نگفتم شعر کس باور نشد
این چه اصراری ست هیچ شاعر مرا یاور نشد
گفته بودند شعرهای دیگران را رو بخوان
تا بیابی راه و رسم شعر گفتن در دهان
آنچه خواندم از تمام هر سخنور جملهِ نام آوران
آنقدر آگاه گشتم یا نگویم شعر یا گردم غلام شاعران
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۶/۲۴