✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
غرّه
آتش فتاد به دامنم شعله کشید به جان ما
عجب حکایتی شده قصیده زمانِ ما
ز سوزش درون تو کسی نباشد آگهی
مگر کسی که بشنود همینِ ما همانِ ما
دمی نشین کنار جو ببین چگونه می‌رود
زمان میان آب و آن تلاطم گمان ما
حکایتیست وجود تو میان بزم دشمنان
که خنده‌ها بریده است ز بیخ و بُن امان ما
نهایت صبوریم چنان به رخوتم کشد
که پاره پاره گشته‌ها سرشته دودمان ما
مگو که واقفی به سِرّ، که خوانده‌ای حدیث دل
اگر صداقت است تو را بیان مکن گمان ما
نگاه نافذ مرا مزن به ظن که خامُش است
اگر ز پلک برون شود نشد نگه، غمان ما
چنان که غره گشته‌ای ز سرو راست قامتی
زمانه خم کند به پشت که می‌شوی کمان ما
هزار بیتوتهِ شب گذشته و نیامده خبر ز تو
نگو که مانده خواب، بی، ستاره آسمان ما
یادداشت شاعر
سرشته = آمیخته،خمیره، عجین
ظن = گمان،شک،تردید
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
29.05.2025