عیان
خُب دگر نیمه شب است و یار در خوابی گران
پشت در بودن چه حاصل نشنود آوای غم دیگر مخوان
ایکه عمرت را به پای دوست داده در رهش ماندی بجا
هیچ میدانی بجز تو هیچکس لذت ندارد بیکران
آنکه دائم رفته دنبال هوس گمراه میباشد به خود
آنکسی وارسته باشد کو نشسته پای یار تا جاودان
یاد دارم از قدیم درس معلم را که با رأفت نوشت
نقش گچ بر تخته آن دادم به یاد تا آخر عمرم بمان
من به آنچه یاد دارم پافشاری کرده و عزت دهم
گویدم یاری که من کهنه پرستم دور ماندم از زمان
هرچه گویی من به روی چشم خود بنهاده وُ ارجش نهم
تو مخواه از من فراموشی که میباشد برایم آنچنان
حیف از آن قافله رفته وُ دل برده به همراه حریف
گو چه میشد میکشیدم وزنه کجاوهات چون شتران
امشبی را دگر از نصیحتم درز بگیر تا نشوی خسته ز من
من همی نیک ندارم گفتن و نصایح دائم برای دیگران
یک زمانی پُرسد از تو رهروی در شب بیتوته چه شد
نه تو ماندی و نه من مانم و نه هزار حکایت عیان
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۲/۱۷