عیان نامحصور
از میان درز یک پنجره بسته دور
میتراود نور یک شمع چه آرام و صبور
در کنار تخت و میز و قلم و سفره نان
نوجوانی که نشسته نکند هیچ نظر از سر شور
آرزویش که در آن کلبه تحقیر نمی گیرد جای
با چه مقیاس کشد سر به فلک با چه غرور
شود آیا از همین دور زمانی بکند یاد کسی
که دگر نیست نمانده اثرش بر در و دیوار نمور
این همه شور که در سر شده محکوم به راکد بودن
این همه رنج که بسته دست و پا چون مهجور
آنچه جوشد ز درون گر بکنی فاش شوی بی ایمان
آنچه گویند گر بداری رسم و آیین، پیش خود یک منفور
به چه آید ز گلستان زمانه آن همه عشق که جاری بودست
به کجا خرج توان آن همه زیبائی پنهان که عیان نامحصور
جمله اسرار نهان است هرچه خوبان بکنند در پنهان
ورنه گر دست تو باشد بکنندت به نکوهش منظور
الغرض جمله درازا بکشید دور زِ اصل ماجرا آمده ایم
آنچه در اول شعر، ختم به بیتوته شبی در لب گور
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۶/۹