عکس یادگار
دیدم عکسم را چه ناباور گذشته روزگار
یاد آن لحظه فتادم کو ز تاخیر زمانه بیقرار
شور میزد بر دلم تا آیدم روز دگر بینم تو را
غافل از آنکه نشینم در میان قاب عکسی یادگار
ما چه کردیم با خود و از چه چرا نشنیدهایم
حرف آنانی که پیر بوده خبر داده ز دُورِ انتظار
پیش میآید گهی از روی عمد چشمی ببندد داوری
این نباشد حق عدالت غیر از این باشد به رسم کردگار
این که اکنون میکشم دستم به روی عکس و تصویر قدیم
از ته دل میکشم آهی از آنچه بودم و حالا چنینم بیقرار
گرچه گردون گردشش هرگز نچرخد رو به پس
پیش میتازد به سرعت رو به آخر هم به رسم استوار
گویمت هشدار و بندم لب که گر گوشی به آن
سهلتر گردد زمان بر تو به دور انتهای بیقرار
ما که رفتیم دلشکسته برده با خود قاب و عکس
تا تو با تصویرهایت تا کجا بر روزگاران اعتبار
آنکه در بیتوته شب هر دم ندا داده به نیکی دائما
گو چه میدانی ز بد عهدی این دورِ همیشه نابکار
یادداشت شاعر
جرقه سروده بالا به مناسبت دریافت عکسی از دوران کودکی که سالیان زیادی فراموشش کرده از آن بیاطلاع بودم و توسط حسینخان سرپولکی به گروه خاندان سرپولکی ارسال گردید، زده شد که در سحرگاه بیست و پنج مرداد یکهزار و چهارصد و پنج سروده شد، که مُبَیِن گذشت دورانِ خوشِ به سرعت برق رفته میباشد.
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
16.08.2026